تبليغاتX
یا رحمان
قال رسول الله:اطلبو العلم و لو بالصین

این شعری است که خودم گفته ام و ماجرایی دارد:

ماجرایش بر می گردد به مدال ِ نقره ای که حدودا یک ماه  ِ پیش در المپیاد ِ جهانی گرفتم.با توجه به اینکه پارسال طلا شده بودم اصلا برایم قابل ِ تصور نبود که مدال ِ دیگری بگیرم. امتحانات را به عقیده ی خودم معمولی دادم،نه خوب و نه بد. اما افسوس می خوردم که چرا شرایط مناسب نبود و ... روز اعلام ِ نتایج وقتی در میان ِ نقره ها نامم را صدا زدند به شدت ناراحت و اندوهگین شده بودم...

 

در کنار ِ جمعیت ، مانده بودم آش و لاش

با نگاه  ِ نا امید، با زبان ِ غرق ِ " کاش"

 

ناگهان یکی نشست پیش ِ قلب ِ من و گفت:

(( تند می روی چرا؟ صبر کن، کمی یواش

 

از چه این چنین شدی؟ از مدال ِ نقره ات؟

سیم و زر مهم که نیست، بی خیال ِ هر دو تاش

 

دل به این جهان نبند، هِی به روی ِ او نخند

رفتنیست، هر چه هست، از تبار ِ این قماش

 

راستی چه کرده ای، در المپیاد ِ دین

وقت ِ امتحان کم است، فکر ِ آن مدال باش

 

 لحظه های ِ زندگی ، برگه های ِ امتحان

پس قرار ِ مان فقط:" کار و کوشش و تلاش" )).

 مهر ۸۷

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:5  توسط سید امیر سادات موسوی | 

خداحافظی ِ شیرین

 

خداحافظ گناهانی که کردم

خداحافظ که رفتم برنگردم

 

اگر از دست ِ من خوبی ندیدید

چه بهتر!خوب کردم، خوب کردم

 

خداحافظ تو ای شیطان که دیگر

رهایم، پاک ِ پاکم ، مرد ِ مردم

 

من از اول خدایی بود قلبم

تو از اول نمی خوردی به دردم

 

بیا زانو بزن در پیش ِ پایم

که دیگر مرد ِ میدان ِ نبردم

 

بگو دنیا به دنبالم نیاید

نخواهد او رسد حتی به گردم

تابستان ۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:13  توسط سید امیر سادات موسوی |