من و این کِشته ی خشکیده و کابوس درو...

 

من که این بنده ی ناپاک ِ خدایم،چه کنم؟

من که جولانگه ِ هر خبط و خطایم، چه کنم؟

 

من که غافل شدم امروز ز فردای ِ خودم

وای!فردا من و امروز ِ کذایم چه کنم؟

 

چون شود محکمه بر پا و بخوانند مرا

من ِ شرمنده و این لرز ِ صدایم چه کنم؟

 

اگر آن روز بپرسند:"چرا این شده ای؟"

با جوابی که ندارم،چه نمایم؟چه کنم؟

 

گر سراپای ِ وجودم همه فریاد زنند

گر بگویند که من بی سر و پایم،چه کنم؟

 

دوزخ آن روز اگر گشت جزای ِ دل ِ من

من ِ کم طاقت و سوزنده جزایم چه کنم؟

 

من و این کِشته ی خشکیده و کابوس ِ درو...

شعر ِ بیچارگی ام را نسرایم چه کنم؟

 

اردیبهشت ِ 87