انقلاب

 

بس که بی کفایتم،هی خراب می کنم

عقل نعره می زند:" انقلاب می کنم"

 

بس که طاقتم کم است،زود گریه می کنم

سینه را سبد سبد،التهاب می کنم

 

قلب انقلابی ام،داد می زند سرم:

"من حکومتی جدید،انتخاب می کنم"

 

چشم، با نگاه خشم، تازیانه می زند:

"خاطرات خویش را، من کتاب می کنم."

 

زیر این شکنجه ها، زندگی قشنگ نیست

عاقبت علیه خود، انقلاب می کنم.

 

ظلم کرده ام، قبول.زور گفته ام،درست.

بعد از این ز ظلم و زور، اجتناب می کنم.

 

من خودم مخالفم،ضد این حکومتم

این وزیر نفس را، من جواب می کنم!

 

ای ودیعه های من،حرف من شعار نیست.

پیش از آن حساب سخت،من حساب می کنم.

 

دهه ی فجر 86