که سالهاست...

یک بیت از غزلی که فکر می کنم مالِ "منزوی زنجانی" است را برای خالی نبودنِ عریضه می نویسم:

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان ولی آینده ماراست

شعری در حال و هوای المپیاد

این شعری است که خودم گفته ام و ماجرایی دارد:

ماجرایش بر می گردد به مدال ِ نقره ای که حدودا یک ماه  ِ پیش در المپیاد ِ جهانی گرفتم.با توجه به اینکه پارسال طلا شده بودم اصلا برایم قابل ِ تصور نبود که مدال ِ دیگری بگیرم. امتحانات را به عقیده ی خودم معمولی دادم،نه خوب و نه بد. اما افسوس می خوردم که چرا شرایط مناسب نبود و ... روز اعلام ِ نتایج وقتی در میان ِ نقره ها نامم را صدا زدند به شدت ناراحت و اندوهگین شده بودم...

 

در کنار ِ جمعیت ، مانده بودم آش و لاش

با نگاه  ِ نا امید، با زبان ِ غرق ِ " کاش"

 

ناگهان یکی نشست پیش ِ قلب ِ من و گفت:

(( تند می روی چرا؟ صبر کن، کمی یواش

 

از چه این چنین شدی؟ از مدال ِ نقره ات؟

سیم و زر مهم که نیست، بی خیال ِ هر دو تاش

 

دل به این جهان نبند، هِی به روی ِ او نخند

رفتنیست، هر چه هست، از تبار ِ این قماش

 

راستی چه کرده ای، در المپیاد ِ دین

وقت ِ امتحان کم است، فکر ِ آن مدال باش

 

 لحظه های ِ زندگی ، برگه های ِ امتحان

پس قرار ِ مان فقط:" کار و کوشش و تلاش" )).

 مهر ۸۷

خداحافظی ِ شیرین

خداحافظی ِ شیرین

 

خداحافظ گناهانی که کردم

خداحافظ که رفتم برنگردم

 

اگر از دست ِ من خوبی ندیدید

چه بهتر!خوب کردم، خوب کردم

 

خداحافظ تو ای شیطان که دیگر

رهایم، پاک ِ پاکم ، مرد ِ مردم

 

من از اول خدایی بود قلبم

تو از اول نمی خوردی به دردم

 

بیا زانو بزن در پیش ِ پایم

که دیگر مرد ِ میدان ِ نبردم

 

بگو دنیا به دنبالم نیاید

نخواهد او رسد حتی به گردم

تابستان ۸۷

من و این کِشته ی خشکیده و کابوس درو...

من و این کِشته ی خشکیده و کابوس درو...

 

من که این بنده ی ناپاک ِ خدایم،چه کنم؟

من که جولانگه ِ هر خبط و خطایم، چه کنم؟

 

من که غافل شدم امروز ز فردای ِ خودم

وای!فردا من و امروز ِ کذایم چه کنم؟

 

چون شود محکمه بر پا و بخوانند مرا

من ِ شرمنده و این لرز ِ صدایم چه کنم؟

 

اگر آن روز بپرسند:"چرا این شده ای؟"

با جوابی که ندارم،چه نمایم؟چه کنم؟

 

گر سراپای ِ وجودم همه فریاد زنند

گر بگویند که من بی سر و پایم،چه کنم؟

 

دوزخ آن روز اگر گشت جزای ِ دل ِ من

من ِ کم طاقت و سوزنده جزایم چه کنم؟

 

من و این کِشته ی خشکیده و کابوس ِ درو...

شعر ِ بیچارگی ام را نسرایم چه کنم؟

 

اردیبهشت ِ 87

شعری از زنده یاد قیصر

یادداشت های ِ گم شده

 

پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های  کیف ِ بادکرده را
                                  
زیرو رو کنم:
پوشه ی مدارک  اداری و گزارش  اضافه کار و کسرِ کار
کارت های ِ اعتبار

کارت های دعوت ِ عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت ِ بخشنامه های طبق ِ قاعده

نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی

برگه ی رسید ِ قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...

پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را 
             
پشت و رو کنم:
چند تا بلیت تا شده
      
چند تا اسکناس ِ کهنه و مچاله
                                                
چند سکه سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید ِ جنس های خانگی...

پس کجاست؟
یادداشت های ِ درد جاودانگی؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

مرداد 76

انقلاب

انقلاب

 

بس که بی کفایتم،هی خراب می کنم

عقل نعره می زند:" انقلاب می کنم"

 

بس که طاقتم کم است،زود گریه می کنم

سینه را سبد سبد،التهاب می کنم

 

قلب انقلابی ام،داد می زند سرم:

"من حکومتی جدید،انتخاب می کنم"

 

چشم، با نگاه خشم، تازیانه می زند:

"خاطرات خویش را، من کتاب می کنم."

 

زیر این شکنجه ها، زندگی قشنگ نیست

عاقبت علیه خود، انقلاب می کنم.

 

ظلم کرده ام، قبول.زور گفته ام،درست.

بعد از این ز ظلم و زور، اجتناب می کنم.

 

من خودم مخالفم،ضد این حکومتم

این وزیر نفس را، من جواب می کنم!

 

ای ودیعه های من،حرف من شعار نیست.

پیش از آن حساب سخت،من حساب می کنم.

 

دهه ی فجر 86

 

سوالات (2)

من سوالات را دوباره اسکن کردم اما چون حجمشان خیلی زیاد بود مجبور شدم کمی عکس ها را کوچک کنم

اما با این حال از قبلی ها بهتره. در ضمن عکس مربوط به سوال تئوری را ندارم.چیزی شبیه به آن همراه سوالات گذاشتم.

کشوری

جهانی

راست کلیک کنید و   Save Target As…    را انتخاب کنید

مطالب قبلی

چون می خواستم  وبلاگ قبلی ام را پاک کنم حیفم اومد مطالبش هدر بره.

(گذاشتم تو ادامه ی مطلب)

ادامه نوشته