پانوشت: 6 ماه پیش بعد از چت چند ساعته با یکی از دوستان(که به مسائل اعتقادی و عقیدتی کشیده‌شد)، این نامه را برایش ایمیل کردم.


به نام خدا

با سلام

فکر کنید یک دفعه چشم‌تان را باز می‌کنید و خودتان را داخل این دنیا می‌بینید. وسطِ این جهانِ عظیم، چه سؤالی ذهن‌تان را مشغول می‌کند؟ مثلاً اینکه امسال چه تیمی قهرمان جام باشگاه‌های اروپا خواهد شد؟ قاعدتاً نه! آدم می‌خواهد بفهمد که:

اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟ و سؤالاتی از این دست.

به قول مولوی:

ز کجا آمده‌ام؟

آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می‌روم آخر؟

وضعیت فعلی ما انسان‌ها به نظرم دقیقاً همین طور است. با این تفاوت که چون ما تدریجاً تا اینجا رسیده‌ایم و به شدت با زندگی‌مان درگیر شده‌ایم، اهمیت این پرسش‌های بنیادین را فراموش کرده‌ایم و خیلی از ماها بیشتر در فکر قهرمان امسال جام باشگاه‌ها هستیم تا اینکه بخواهیم هدف و علت خلقت‌مان را بدانیم.

بیایید با این دید به جهانی که در اطراف‌مان وجود دارد نگاه کنیم، جهانی با این همه موجودات عجیب و غریب. جهانی که کار و بارش قانون و قاعده دارد. به همین دلیل است که اصولاً‌ علوم تجربی شکل گرفته‌اند و ما می‌توانیم اتفاقات طبیعت را پیش‌بینی کنیم. چیز عجیب دیگری هم که درباره‌ی جهان اطراف‌مان می‌دانیم این است: قوانین و شرایط اولیه‌ی جهان به‌گونه‌ای است که ما (انسان‌ها) بتوانیم به‌وجود بیاییم! (اصل آنتروپیک در کیهان‌شناسی) یعنی مثلاً کافی بود ثابت گرانش چند تا صفر از اعشارش کم یا زیاد شود تا حیات زمینی کلاً غیر ممکن باشد. کافی بود که افت و خیرهای تابش زمینه‌ي کیهان، کمی بیشتر شود تا دنیای ما تبدیل به مجموعه‌ای از ابرسیاه‌چاله‌ها شود. یا کمی این افت و خیزها کمتر شوند و اصلاً‌ هیچ ساختاری در دنیای ما شکل نگیرد. مثال‌های از این دست فراوانند که کافی است به کتابی مثل شش عدد نوشته‌ي مارتین ریس رجوع کنید.

آیا این‌ها ما را به فکر فرو نمی‌برد؟ اصلاً تصور کنید به فکر هم فرو نبرد. یک نفر می‌آید و می‌گوید: «به نظر من این جهان با تمام این ویژگی‌ها تصادفاً و همین‌جوری شکل گرفته‌است». آیا این حرف را می‌توانیم بپذیریم؟ عقل‌مان با این حرف کنار می‌آید یا اینکه خنده‌ي مان می‌گیرد. به قول فِرد هویل مثل این است که بگوییم «تندبادی درون انبار اوراق وزیده‌است و تصادفاً یک بوئینگ 747 به وجود آمده‌است»! به نظر من اگر صادق باشیم باید بگوییم که فرض تصادفی بودن جهان خنده‌دار است و اگر این جهان تصادفی شکل نگرفته‌باشد و برنامه‌ریزی‌ای در کار باشد، آن وقت با این همه تناسبی که در همه‌ي اجزای عالم می‌بینیم می‌فهمیم که پشت سر این عالم یک طراح وجود دارد که با مدیریتی واحد جهان را به پیش می‌برد. کسی که یکتاپرستان به او «خدا» می‌گویند.

این حرف‌ها را به شوخی نگیرید. آنقدر این حرف‌ها مهم هستند که فیلسوف بی‌خدای مشهوری مثل «آنتونی فلو» در 80 سالگی تغییر عقیده می‌دهد و فریاد می‌زند که دیگر نمی‌توانم. نمی‌توانم این همه نشانه که وجود خدا را فریاد می‌زند، نبینم.

قبول کنید که وقتی جهان «صاحاب» داشته باشد، دیگر همه چیز فرق می‌کند! نگاه آدم به زندگی عوض می‌شود. آدم دوست دارد بفهمد که خدا چه قصدی داشته؟ آیا حرفی هم با او دارد؟ آیا تاکنون پیغامی برای او فرستاده؟

ناخودآگاه آدم می‌رود سراغ تاریخ بشر و رشته‌کوهی از انسان‌ها به نام «انبیاء» را می‌بیند که از قضا همگی متفق‌القول از ارتباط با همان خالق بزرگ صحبت می‌کنند و حامل پیغام خدا برای ما هستند.

اصلاً فرض کنید که ما نشانه‌های فراوان وجود خدا در طبیعت را هم ندیده‌باشیم و از قبل آمادگیِ ذهنی‌ای برای دیدن انبیاء نداشته‌باشیم. خُب بالاخره پیامبران که وجود داشته‌اند. مهم‌ترین دلیل هم برای وجود داشتنِ آنها این است که پیروانی حی و حاضر دارند. برای همین دیگر نمی‌شود مثل شخصیت‌های اساطیری مثل رستم و سهراب در وجود داشتن‌شان تردید کرد. تاریخ خیلی از پیامبران، جغرافیا دارد. یعنی اماکن و نقاط عینی‌ای بر روی زمین وجود دارد که به آنها نسبت داده می‌شود. تمام این نشانه‌ها و علائم تردید کردن در وجود داشتن بسیاری از پیامبران را سخت و سخت‌تر می‌کند. به نظر می‌آید که پیامبران گروهی از انسان‌ها در عصرهای مختلف بوده‌اند که همگی دارای ویژگی‌های یکسانی بوده‌اند:

1-     تعلیمات ویژه‌ای را نگذرانده‌بودند و مانند دانشمندان و فلاسفه با استدلال و تحقیق به دنبال اثبات سخن‌شان نبوده‌اند.

2-     بر خلاف دانشمندان که با هم اختلاف نظر و تفاوت رویکرد دارند، پیامبران کاملاً هم‌نظر بوده‌اند و همدیگر را کاملاً تأیید می‌کرده‌اند.

3-     به حرف خودشان ایمان وحشتناکی داشته‌اند و در این راه از هیچ چیزی نمی‌ترسیده‌اند.

4-     منادی این بودند که به شکلی عجیب(وحی) پیغام‌هایی از جانب خدا به آن‌ها رسیده‌است و آنها وظیفه‌ي ابلاغ آن را به عهده دارند.


تاریخ آخرین پیامبر الهی (محمد بن عبدالله) روشن‌ترین و واضح‌ترین مورد از این پیامبران است. کعبه، غار حرا، مسجدالنبی، محل جنگ‌ها و اجتماعات مختلف، سکه‌های ضرب شده از اولین خلفای اسلامی و بسیاری از شواهد دیگر، تردید در تاریخ حیات او را غیر ممکن می‌سازد. گذشته از این‌ها سیره نویسی تقریباً از قرن‌های اول اسلامی به شکل جدی رایج بوده‌است که برای مثال می‌شود به سیره‌ي کامل زندگی پیامبر اسلام که توسط ابن‌اسحاق نوشته شده‌است، اشاره کرد. (ابن اسحاق متولد سال 80 هجری است)

تمام شواهد و مدارک نشان می‌دهد که پیامبر اسلام کاملاً بی‌سواد بوده‌است. بالاترین درجه‌ي تعلیمی که شاید بتوان در زندگی او یافت، چند ملاقات کوتاه با بعضی عالمان مسیحی بوده‌است. بی‌سواد بودن محمد بن عبدالله در کتب تاریخی مسأله‌ي بسیار واضحی است. آن‌طور که بلاذری در فتوح‌البلدان اسم تک تکِ کسانی که در آغاز ظهور اسلام توانایی نوشتن داشته‌اند را می‌نویسد (تنها 17 نفر). یعنی تا این اندازه این موضوع در تواریخ مسأله‌ي روشنی است. حتی تاریخ بعد از ظهور اسلام هم به وضوح، این موضوع را تأیید می‌کند و در کتب تاریخی نام تمامی کسانی که بعدها با سواد می‌شوند در سال مربوط به آن ثبت شده‌است. با این اوصاف قرآنی بر زبان محمد بن عبدالله جاری می‌شود که بزرگترین کتاب به زبان عربی است و باید بپذیریم که دست کم به عنوان یک کتاب حاوی وعظ و اندرز و داستان امم پیشین، یک کتاب در سطح عالی نوشته‌های بشری است. قرآن چنان نفوذی داشته‌است که در کمتر از سه قرن، بزرگترین امپراتوری روزگار خود را شکل می‌دهد.

چنین کتابی اگر هم قرار باشد توسط یک انسان در 1400 سال پیش نوشته شده‌باشد، قاعدتاً او می‌بایست در درجه‌ي اعلای علم و دانشِ روزگار خودش باشد. دقت کنید که فعلاً حتی با حسن امانت‌داری و صداقتی که از محمد بن عبدالله در تاریخ ثبت شده‌است، برای اثبات صحت ادعایش، کاری ندارم. می‌گویم اگر این کتاب را خدایی که او می‌گوید، به او وحی نکرده است، پس چگونه آن را نوشته است؟

ابن‌وراق که منکر نبوت محمد بن عبدالله است، کتابی دارد با نام چرا من مسلمان نیستم؟ (Why I am not a Muslim) و در یکی از فصل‌هایش سعی کرده به قول خودش ریشه‌های اسلام و منابعی که قرآن از روی آنها نوشته شده‌است را بیابد. جای جایِ قرآن را زیر و رو کرده‌است و مثلاً می‌گوید فلان نوشته در قرآن مشابه چیزی است که در کتاب مقدس صائبی‌ها آمده‌است. فلان ماجرا دقیقاً به شکلی است که در فلان قسمت از نوشته‌های عده‌ای از خاخام‌ها آمده‌است و به همین شکل به کتاب‌ها و نوشته‌های مختلفِ مذهبیِ ادیان قدیمی ارجاع می‌دهد. روزی که من داشتم این مطالب را می‌خواندم دوست داشتم به بعضی از کتاب‌هایی که گفته قرآن از روی آنها نوشته شده‌است، مراجعه کنم، در عصر اینترنت و دهکده‌ي جهانی،‌ به جز عهدین و گات‌های زرتشت هیچ‌کدام از آن‌ها را پیدا نکردم. با خودم فکر کردم که اگر بخواهیم واقعاً فکر کنیم قرآن یک کتاب آسمانی و الهی نیست، یعنی باید تصور کنیم که محمد بن عبدالله مدام مثل یک محقق و دانشمند که تمام عمرش را بر روی مطالعه و تحقیق می‌گذارد کتاب‌هایی که امروزه پیدا کردن‌شان دشوار است را از گوشه‌گوشه‌ي دنیا جمع‌آوری می‌کرده و با تلفیق آنها قرآن را می‌نوشته‌است. خنده‌ام گرفت. کافی است یک بار جور دیگری به موضوع نگاه کنیم: مبداء قرآن و همه‌ی کتب الهی خداست. علت شباهت‌های شان هم همین مبداء واحد است. احساس کردم کتاب ابن‌وراق اسمش برای من عوض شده‌است: چرا من باید یک مسلمان باشم!

به این ترتیب من به هیچ‌وجه نمی‌توانم بپذیرم که قرآن از جانب خداوند نازل نشده‌است. حتی گذشته از این حرف‌ها چیزهای عجیب و غریب دیگری نیز در قرآن وجود دارد. از جمله اینکه تساوی‌ها و توازن‌های عددی خاصی بین لغات آن وجود دارد. کلمه‌ي «یوم» به معنای روز دقیقاً 365 بار در آن آمده‌است. «شهر» به معنای ماه 12 بار آمده‌است. کلمات زن و مرد هر کدام به طور مساوی 24 بار در قرآن آمده‌اند. کلمه‌های مترادف دنیا و آخرت به تعداد برابر 115 بار در قرآن آمده‌است، تمام سوره‌هایی که با حروف مقطعه آغاز می‌شوند تعداد دفعات تکرار آن حروف در آن سوره‌ها مضرب 19 است. مهندس بازرگان در کتاب سیر تحول قرآن نشان می‌دهد که چگونه با یک شیب ثابت بر طول آیاتی که بر پیامبر نازل می‌شده‌، اضافه می‌شده‌است و حتی نکته‌ي عجیب‌تر اینکه تعداد آیات نازل شده در هر سال مقدار ثابتی بوده‌است.

پی بردن به وجود خدا و حقانیت راه انبیاء قطعاً زندگی انسان را دگرگون می‌کند. قطعاً دیگر انسان نمی‌تواند با در نظر داشتن بُعد مادی زندگی درباره‌ي آن اظهار نظر کنند. چرا که پرده‌ای تازه در برابر او گشوده می‌شود و حقایق تازه‌ای از عالم بر او هویدا می‌شود. انبیاء به انسان می‌گویند که آخرتی وجود دارد و انسان قرار است پس از مرگ با ثمره‌ي کاشته‌های خود در دنیا روبرو شود. دانستن این مسائل جهان‌بینی انسان را تغییر می‌دهد و انسان بایدها و نبایدهای تازه‌ای را در زندگی‌اش می‌بیند. حواس‌تان باشد که هرگز نمی‌شود با حقیقت در افتاد. وقتی که درستی و حقانیت چیزی بر انسان اثبات شود، دیگر نمی‌توان از آن روی برگرداند.

حضرت علی‌(ع) مي‌گوید: «خدا رحمت کند کسی را که می‌داند از کجا آمده‌است، کجاست و به کجا می‌رود»!

ببخشید اگر کمی تا قسمتی طولانی شد.اگر نیاز به صحبت بیشتر درباره‌ي بخش‌هایی از نوشته‌بود، در خدمتم.

یاعلی